|
خداوندا ؛ تو راه سبز ايمان را نشانم ده. تو ذكرت را عطايم كن كه با يادت دلم آرامشی گیرد
|
|
|
|
||||
|
- همونطور كه از خدا خواستم پسرم خوب بشه... شد! اونروز همون فتاح (فتح كننده من) خودم رو از مامانم تحويل گرفتم. خدا جوني ممنون! - ديروز طَرح پایِش سلامَت رَوان به بيمارستان آتيه رفتيم. مشاور برامون خيلي حرف زد. در عين حالي كه مي گفت معتقده مادر بهتره كه سر كار نره اما همش اميدواري داد كه توي تربيت پسري تاثيري نميذاره!!! - غذا خوردن پسر بعد از بيماريش خيلي خوب شده (چشمش نزنم حالا) - چند روزيه كه دستش رو به مبل مي گيره و قدم ميزنه.... اين يعني حركت شكستني ها به اوج! - ماما به صورت مِ مِ تلفظ ميشه. گاهي وقتا هم مي مي!! و بابا به صورت بِ بِ و گاهي هم اِبِ - اگر عروسي داشتيد و نيرو براي دست زدن كم داشتيد پسر ما و خانواده را دعوت كنيد! چون با هر دست پسري بقيه به مدت طولاني و با تمام قدرت دست ميزنند و پسري مبهوت فقط نگاه مي كنه و كلا از دست زدن پشيمون ميشه. - آخر هفته به سرزمين پدري پسري سفر كرديم. شيلايي چه صبري داري عزيزم توي ماشين من آبلمبو شدم. - صبح ها اگر بيدار باشه دنبال من گريه ميكنه. حسم توي اون لحظه ناگفتنيه. - ما معمولا از وقتي پسري اومده با هم خيلي كم حرف مي زنيم مگر اينكه احساساتي بشيم. يه روز بعد از ظهر وقت برگشتن به خونه ..... همسري به گوبولي: گوبولي امروز توي مترو خيلي دلم براي پسرمون تنگ شده بود. گوبولي به همسري (مي خواد مثلا سر حرف رو باز كنه) : مترو رفت يا برگشت؟ پدر به گوبولي: برگشت!! گوبولي: |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خدايا هيچوقت منو با مريضي عزيزانم امتحان نكن. خدايا اين هفته چه هفته درد ناكي بود كه برام رقم زدي. خدايا پسرم رو مثل همه روزهاي ديگه به تو سپردم خودت كمكش كن. خدايا دلم نمي خواد وقتي از كار برميگردم برام فقط لبخند كجي بزنه كه توش هزارتا تير داره كه به طرف قلبم سرازير ميشه. دلم نمي خواد با اون چشمهاي معصومش به من بفهمونه كه منو از صبح تنها گذاشتي و رفتي و حال اومدي!!!! پسري مريضه.... ويروسهاي لعنتي به اون هم رحم نكردن و به دل كوچكش حمله ور شدن! خوب ميشه مي دونم.... به زودي... امروز كه ميرم خونه همون پسري رو تحويل ميگريم كه هميشه در حال فتح مامانشه! چقدر دلم مي خواست توي مهماني نينييون (به قول مامان شيلا) شركت مي كردم. بازم ميگم:"دوستهاي خوبم ممنون از دعوتتون دوستهاي خوبم" |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سرم به شدت درد مي كنه. سه شبه كه درست و حسابي نخوابيدم. نه اينكه هر شب خوب مي خوابيدم مخاطب خاص دارد: آهاي آقا پسري كه اينجا رو مي خوني.... تولدت مبارك.... الهي كه هزار ساله بشي. باز هم مخاطب خاص دارد: پسورد پست قبلي اشتباه شده بود براي تمام دوستام (اونهايي كه لينك بودن) فرستادم اگر كسي از قلم افتاده بگه تا براش بفرستم. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اي واي اين آپلود عكس چقدر زمانبره!! جونم در اومد تا تونستم اين چند تا عكس رو بذارم. اگر ديده نشد به من سايت آپلود معرفي كنيد لطفا!! ادامه مطلب |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سال 83 دقيقا همين ساعت و همين روز (چهارشنبه) محل کارم اونقدر كار داشتم كه اصلا يادم رفته بود فردا قراره بيافتم توي جاده زندگي!! بعدازظهر با خواهرم توي آرايشگاه قرار داشتيم. كارمون كه انجام شد. رفتيم يك شال آبي خريديم. توي خيابون سرم كردم آخه با مقنعه بودم. زنگ زدم به همسرم اومد دنبالمون..... منو ديد اگه خواهرم نبود منو نمي شناخت! خيال مي كردم همه دنيا دارن توي خيابون منو مي بينن. وقتي رسيديم خونه برامون اسپند دود كرده بودن. چهره پدر و مادرم هيچوقت يادم نميره. هيچوقت.... 5شنبه رو مرخصي گرفته بودم. با خيال راحت خوابيدم! صبح يه دوش گرفتم. داشتم آماده مي شدم كه برم آرايشگاه. در حال اطوي شالم بودم كه شنيدم ...... خواهرزادم چند روز بيمارستان بوده به خاطر سرگيجه هايي كه داشته. به خاطر چشماش كه دو بيني پيدا كرده. تشخيص اِم اِس دادن! شما بوديد چه حسي بهتون دست ميداد!!! اون فقط 18 سالش بود. تازه رفته بود دانشگاه. يه دختر.... اي خدا... كسي نمي دونست. فقط پدر و مادر و خاله ام كه پزشك بود (مثلا مي خواستم من نفهمم). رفتم آرايشگاه تا بعدازظهر. همسرم اومد دنبالم.... رفتيم خونه و نشتم پاي سفره عقد. عاقد خيلي حرف زد. خيلي. همش قران دستم بود و اون جلوي چشمم. خدا تا الان كه چند سال از اون روز ميگذره هنوز جواب ما رو نداده. پس چرا ميگن اگه عروس كنار سفره عقد دعا كنه خدا جوابشو ميده.؟ اينا همه چرته؟ خدا دلم خيلي غصه داره. خيلي. خدايا من سلامتي اونو از تو مي خوام. و ميگرمش. حتما. يه روز اون سالم سالم ميشه. من مي دونم. اينجا نوشتم كه يادم باشه و يادت باشه كه خودت به من قول دادي. راضيم به رضاي تو. كائنات خودتون يه كاري كنيد. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
- يه تحول كاري داره برام پيش مياد دعا كنيد كه اگه به نفعمه وگرنه راضي نيستم. (اين پروسه چند سالي ميشه ادامه داره. اما رئيسم براي جابجايي رضايت نميده.... اما اينبار جديه!) - چند روزيه دارم با ماشين ميام سر كار.... اگه بهتر بتونم رانندگي كنم ترسم براي همراه كردن پسري با خودم ميريزه. اين به نفع هر سه تاييمونه. از پسري هم بگم: - دس دسي مي كنه اما دست اول رو كه ميزنه دستاش به هم ميچسبه و ديگه ادامه نمي ده!! - دندون ديگه هم جيك! زد. - خرما و هندوانه رو خيلي خيلي دوست داره. اما غذا رو نه. (كلا با قاشق مشكل داره) - چهار دست و پا ميره اما وسطش قاطي مي كنه. - به طرز وحشتناكي شبها در خواب غلط ميزنه. پینوشت تبریکی: مارتیا جون تولدت مبارک. الهی که صد ساله بشی |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
- جشن دندوني! پسرم خونه مامانم برگذار شد. پسري اسباب بازي هاي زيادي هديه گرفت به جز مسواك! - در جواب سئوالم كه : كتاب خوندن و چه وقت و چه طور براي كودكم شروع كنم؟ از يك مامان فهيم وبلاگي گرفتم. ""...... اجازه بده هرچی می خواد کتاب پاره کنه.... اصلا یه سری بگیر واسه پاره کردن. رفته رفته یاد می گیره... یه ذره که بزرگتر شد از اون کتابهایی که پاره نمی شن می تونی بگیری. ضمنا یه سری کتاب افزایش هوش کودک هست می گن خوبه که من استفاده نکردم. می گن بچه ها خیلی دوست دارن. اون رو هم امتحان کن.... فايده خواندن كتاب براي كودكان چند ماهه بسيار زياد است. مسلما نوزادان آنچه را كه ما انجام ميدهيم متوجه نميشوند. اما اين موضوع نبايد باعث شود كه شما منتظر شويد تا كودكتان متوجه تمام آنچه ميگوييد بشود. خواندن يك كتاب با صداي بلند براي نوزادتان يك فعاليت مشترك عالي است كه ميتوانيد آن را تا سالها ادامه دهيد و اين شكل فوقالعادهاي از تشويق فرزندان به خواندن و مطالعه است. با اين كار مهارتهاي زباني فرزند به واسطه تقليد اصوات، شناسايي تصاوير و يادگيري كلمات ارتقاء مييابد.اما مهمترين نكته در مورد اهميت بلند خواندن كتاب براي كودكتان اين است كه بين آنچه كودك به آن علاقه دارد (يعني صداي شما و نيز نزديكي با شما) و كتاب، ارتباط تنگاتنگي ايجاد ميشود. و اما در مورد كودكان بزرگتر، شايد آنها معناي دقيق تصاوير كتابها را نفهمند اما ميتوانند روي آنها تمركز كنند، خصوصا روي چهرهها و رنگهاي روشن. بين 4 تا 6 ماه، كودك علاقه بيشتري به كتاب از خود نشان ميدهد. او كتابها را از دست شما ميگيرد و ممكن است آن را در دهان خود بگذارد يا پاره كند. كتابهايي با رنگهاي جذاب انتخاب كنيد و آنها را در دسترس كودك قرار دهيد. - امروز با خوندن اين لينكا اول صبحي حالم گرفته شد!! لبريز و ليلي عزيزم براتون صبر آرزو مي كنم. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
- چند روزه به اين فكر مي كنم كه .... 3 تا ده سال از عمرم داره ميگذره توي هر دهه هم يه برنامهاي بوده برام. 0-10 سالگي بچگي و دوران خوش كودكي. 10-20 نوجواني و دوران بيخيالي. 20-30 سالگي دوران جواني و استرس درس و كار و ازدواج و .... و حالا در آستانه ورود به 30 سالگي خدا بهم يه دسته گل داده با هزاران مسئوليت و تعهد! با خودم مي گم خدا كنه توي اين 10 سال كودكيه پسرم بتونم مثل خودش با اون بچگي كنم. دلم مي خواد از صفر شروع كنم. اين 30 سال رو بذارم توي خاطراتم و از تولد خودم شروع كنم با پسرم بزرگ بشم...... ببينم مي تونم همه اونايي رو كه ازشون خاطره بد دارم ببخشم. از همه مهمتر خدا هم منو مي بخشه؟ بهم اجازه ميده منم دوباره از اول شروع كنم. شروع كنم دوباره بندگي كنم. اينبارهم مثل وقتاي ديگه منو مي بخشه. هر شب كه با پسري بازي مي كنيم آخر بازي با هم از خداي خودمون تشكر مي كنيم كه: خداجوني دست شما درد نكنه اين پسري خوشگلي رو به ما دادي. چرا زحمت كشيدي. راضي به زحمت نبوديم كه اما دست شما درد نكنه. خدا جوني. (شما اينو به زبون بچهگونه با صداي گوبوليي و با داد بخونيد!!!) و حالا بازم دعا مي كنم كه خدا جوني دست شما درد نكنه كه 30 سال به من لطف كردي... دست شما درد نكنه كه توي تولد امسالم يه گل پسر بهم دادي مثل ماه. دست شما درد نكنه كه همسري دادي مثل ماه. دست شما درد نكنه كه ماماني دارم مثل ماه. دست شما درد نكنه كه خانواده اين دارم مثل ماه......خدايا دست شما درد نكنه. - اينقدر دلم مي خواد برم خونه مثل پارسال و سالهاي ديگه براي خودم كيك بپزم. اما نمي دونم وقت كنم يانه. بعدش هم اينكه مامان همسري اومده و ازش دعوت كرديم كه امشب بياد پيش ما. ولي دلم نمي خواد اون بفهمه . آخه وقتي اومد يه چك پول پنجاهي با چندتا سوغاتي داد به پسري. وقتي هم كه ما رفتيم پيش اونا به پسري صدتاييشو دادن. تازه خونه خريدن دوست ندارم دوابره بخواد زحمت بكشه. - همسري برام وزنه خريده. البته چند روز پيش... از اون روز هي راه ميره ميگه گوبولي تولدت مبارك.... - يه كشف جديد كردم. هر وقت اين وب دوستان رو باز مي كردم همش تاريخ قديمي رو ميزد. منم به اميد اينكه هنوز آپ نشده بي خيال مي شدم. اما امروز ديدم اگه دو بار رفرش كنم. درست ميشه!!! پي نوشت (ذوق مرگي!): واي ممنون دوستاي خوبم. اينبار انگار كامنتهامو غير فعال كرده بودم. هي چك مي كردم مي ديدم كسي برام پيام نذاشته. مي خواستم پي نوشت بذارم ديدم چقدر پيام دارم. خداييش حال داد. اساسي! پي نوشت (اصلي): 4شنبه مامان همسري اومد خونمون. شب هم خوابيد پيش ما. صبح قبل از رفتنش يه كيك پختم. گفتم شب كه ميريرم خونه مامانم با هم بخوريم. خيلي خوشمزه شده بود. اما خوشبختانه موضوع تولد لو نرفت. پي نوشت (خبري): اولين دندون پسري صبح جمعه 23/5/1388 در حين سرلاك خوردن تق تق نمايان شد. اينقده ذوق كردم. آخه همش به خودم مي گفتم من پسرم دندونش در بياد آخرين نفري هستم كه مي فهمم. ولي اينجوري نشد. كارمون در اومد بايد برم سيرابي بگيرم مامانم براش آش دندوني درست كنه. واي صداش هنوزم توي گوشمه.
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
با همه لحن خوش آوایی ام ای دو سه تا کوچه زما دورتر کاش که این فاصله را کم کنی کاش که همسایه ما می شدی هر که به دیدار تو نائل شود دوش مرا حال خوشی دست داد نام تو بردم لبم آتش گرفت نام تو آرامه جان من است ای نگهت خاستگه آفتاب پرده برانداز زچشم ترم ای نفست یار و مددکار ما از كجا بگم؟ - از اونجاييي كه من از مادري شير دادن بلد بودم و ديگه اين امر خطير رو از من گرفتن و ديگه شير نمي دم. بنابراين شروع كردم به رژيم گيري. البته در بارداری چون من 9 كيلو اضافه وزن داشتم با خود ني ني اونا هم اومد بيرون و شدم مثل قبل از زايمان اما خوب قبلش هم تپل بودم. بنابراين شروع به اصلاح وعده هاي غذايي كرديم (با همسري) تا اضافه وزنمون هم درست بشه. و حالا حالا هم جا داريم هاااا. اين هفته تولد گوبوليه. همسري برام وزنه خريده. وقتي رفتم روش 4 كيلو لاغر شده بودم. آي ذوق كردم آي خوشحال شدم. پسري هم 300 گرم بيشتر شده!! - چكاب ماهانه پسري هم كه رفتيم دكتر از وزنش راضي نبود اما خوب خوشبختانه وزن كم نكرده بود و همون 8 كيلوي ماه قبل بود. كه به گفته ايشون بچه ها معمولا توي اين ماهها وزن كم مي كنن. (خدا داند) - اين پسري ما براي همه چيز دهنش بازه به غير از قاشق! تا قاشق مياد طرف دهنش ديگه اين دهان مبارك باز نميشه. براي همين براي غذا خوردن بايد يه چيزي دستش باشه كه بواسطه اون دهن باز بشه و قبلش قاشق بره توي دهن بعد هم شئي مورد نظر ... كه خوب اونم وقتي بيرون مياد غذا هم باهاش بيرون اومده.. - راستی پسری ما دنده عقب داره میره. - پسري هم پيش مامانم مي ذارم. يه خانمه هم مياد از صبح تا بعدازظهر اونجا كاراي پسري رو انجام ميده و نگهش ميداره. هرچند براي مامانم سخته كه يكي توي خونه باشه (معذبه خوب) اما بهتر از هيچيه. مامان جونم ممنون. - چند تا سئوال غذايي: 1- واقعا ريختن نمك در غذاي بچه ها ضرر داره؟ شما اصلا به غذاي ني ني ها نمي ريختيد؟ آخه غذا مزه خاك ميده. خوب معلومه كه ني ني طفلكي دوستش نداره. آبليمو هم كه ديگه چقدر؟ 2- به غير از بلدين و سرلاك شير و گندم ديگه چه غذاي آماده اي هست؟ - شير sma شماره 2 (پروگروس) ناياب شد!! براي همين به پسري چند روزيه كه نان 2 ميدم. خوب اونم مي خوره اما امان از وقتي كه شير مثلا چند دقيقه بمونه بوي خيلي بدي ميگيره. براي شما هم پيش اومده؟ آخه قبلي اونجوري نبود؟! - براي يه مريض دعا كنيد.خيلي. - خيلي وقتا دلم براي بابام تنگ ميشد اما از وقتي ني ني دار شدم بيشتر. كاشكي بود و ني ني منم ميديد. قدر مامان و باباهاتونو بدونيد. آي دلم تنگه.... |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
- امروز اولين روزيه كه پسري ما به طور رسمي كارمند شد. دلم فقط و فقط گريه مي خواد. اما به قول همسري بايد با احساسات كنار اومد و به آينده فكر كرد به خودم و خودش و پسر. پس براي شروع يه زندگي ايده آل (براي خودمون) اومدم.... اينجا.... با هزارتا اميد.... به اميد اينكه پسرم بدونه براي راحتي آيندش اومدم. دلم نمي خواد در آينده چيزي بخواد كه نتونم براش فراهم كنم. به اميد اينكه خودم اونقدر شاداب باشم كه بتونم تمام نيازهاي روحي اونو توي چند ساعتي كه پيشش هستم برآورده كنم. به اميد اينكه يه روزي سلامتي و موفقيت اونو ببينم..... پس تا اون روز به اميد خدا شروع مي كنيم.... خدايا مثل هميشه خودت كمكمون كن. - براي واكسن ۶ ماهگی پسري كه رفته بوديم. خانومه مي گه چرا كچلش كردي....ميگم: اين پسري ما خودش از توي دل مامانش كچل به دنيا اومده!! - تا الان كه فقط شير مي خورده وزن گيريش خوب بوده. از 4 ماهگي هم كه اجازه غذا خوردن گرفته اصلا به غذا خوردن علاقه نشون نميده مگر در شرايط خاص!! تا حالا زياد گير ندادم اما از الان به بعد رو چه كار كنم. حتي با شيشه هم سوپش رو نمي خوره. سرلاك هم تا لب ميزنه سير ميشه!! فقط آب سيب دوست داره. تا حالا شير خوردنش حالا هم غذا خوردنش داره روي عصاب رژه مي ره!! - خواب پسري شبا خيلي بده.. نمي دونم چه كار كنم. ساعت 11 كه مي خوابه دوباره ساعت 1 بيدار ميشه. شير مي خوره دوباره ساعت 3 ... ساعت به ساعت بديار مي شه تا ساعت 8 كه رسما بيدار ميشه... شما راه حلي سراغ نداريد. خيلي هم تكون مي خوره از پايين تشك بايد بياريش بالا توي اين يك ساعتي كه مي خوابه!! - از خونه وب همه رو مي خوندم اما وقت پاسخ گويي نبود!! (چون كيبورد فارسي نداشتم براي نوشتن سخت بود) جبران مي كنم. - گوبولی با صدای بلند میگه: مامان مهربونم و همه اونایی که دوستون دارم ... ممنون ... به خاطر همه زحمت هایی که برای منو پسرم و همسرم میکشید.... ممنون - همسری گلم به خاط پشتیبانیهات و البته دلگرمیهات ممنون. |
|||||
|
|||||