تبليغاتX
Daisypath Next Anniversary PicDaisypathNext Anniversary Ticker goboliman
خداوندا ؛ تو راه سبز ايمان را نشانم ده. تو ذكرت را عطايم كن كه با يادت دلم آرامشی گیرد

- همسری عزیزم روزت مبارک. پارسال یادته بهت قول دادم اگه پسر خوبی باشی. برات یه نی نی بیارم!! حالا امسال خدا این امانتی رو برامون فرستاده. می دونم که امانت دارای خوبی می شیم. مگنه. امسال توی این روز کنار هم نیستیم. امسال اولین سالیه که پدر شدی؟ راستی بازم ازت می خوام بپرسم. چه حسی داری؟ شما هم اینجوری جواب بدی (هیییی)!!

 

- دکترم بهم قول داده بود که تا آخر این هفته حالم بهتر می شه. خدا کنه که بشه. این لذتی که همه مامانا میگن بارداری شیرینه، من که تا حالا ندیدم. امیدوارم به از این به بعد ....

 

- فرزندم. توی این روزا شما وارد چهار ماهگی می شید. خودت هم فهمیدی چه جوری گذشت. سه ماه با من بودی. سه ماهه که توی دل من اومدی. نمی دونم تونستم از شما خوب پذیرایی کنم یا نه. که تمام سعیم رو کردم. اما این شمایید که باید از حداقل امکانات خوب استفاده کنی. از حالا باید مبارزه رو شروع کنی. البته با حالی که من دارم حس می کنم که با یه مبارز در حد تیم ملی طرفم!!! امیدوارم وقتی به دنیا اومدی هم دست از مبارزه بر نداری. و بتونی حقت رو بگیری!!!  

 

- این کلمه فرزندم رو که می نویسم. برمی گردم و دوباره می خونمش. خودم هم باورم نمیشه که من هم مادر شدم. دلم یه جوری می شه. ترسه یا امید. باید روش فکر کنم.

 

- هفته دیگه مامان و بابای و خواهر همسری  میرن حج عمره. سفر به سلامت.

 

- همسر خواهر همسری !! از پدر همسری پرسیده که: حالا حاجی نوه داشتن شیرینه. اون هم جَو گیر شده گفته: آره. خیلی هم شیرینه. مخصوصاً اگه مال پسرت هم باشه که دیگه بهتر بهتر. این حرف به گوش خواهر همسری هم رسیده. حالا شما بیایید اینو ماست مالی کن. پدر همسری طفلی، احساسش رو گفته خوب.  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/24ساعت   توسط گوبولی  | 

1- دکتر که می رم می گه گوبولی چقدر خسته ای اگه مشکلی داری بگو برات مرخصی بنویسم. یه دفعه شوکه می شم. می گم نهههههههه می گه چرا می گم اگه از حالا برم مرخصی فردا اخراجم می کنن. دکترم فقط می خنده!!!

 

2- بعد از ظهرها که می رسم خونه. برنج و ماست می خورم با یه لیوان شربت. دراز می کشم خوابم می بره. همسری می آد من هنوز خوابم. تا از خواب بیدار می شم ساعت 8 شبه!!! (کاری که توی این چند سال اصلاً اتفاق نیافتاده) دستور غذایی رو به همسری می دم. تا غذا آماده بشه. از بوی غذا دل و رودم توی دهنمه. تا وقت خواب .... توی خواب هم حالم حتی بهم می خوره!!! صبح بیدار می شم. دوباره روز از نو روزی از نو ....

 

3- دلم لک زده برای روزای آزادی .... راحت غذا خوردن... راحت خوابیدن... راحت بیرون رفتن.... راحت لباس پوشیدن... و خیلی کارای دیگه ای که دیگه نمی تونم انجامش بدم. حداقل به این زودی ها.

 

4- یه چیزی رو از خدا گرفتم. حالا دارم ناشکری می کنم. می دونم. اما دست خودم نیست. شاید من افسردگی قبل از زایمان گرفتم!!!

 

5- دلم برای بابام لک زده. از اون لک زدنا که فقط و فقط با گریه و زاری پاک می شه!!!

 

6- هزارتا حرف دارم که توی دلم سنگینی کرده. اینم از گوبولی هی می گید خبری از خودت بده. خبرای ناراحتی رو دوست ندارم بدم. برام دعا کنید. خیلی محتاجم. روزای ماه رجب می گن همش استغفار کنید.

 

7- می دونم همش مال این دورانه. تموم میشه. فقط خواستم خالی بشم.

 

8- کوچولوی نازم، مامانی من شما به این حالت ها، کاری نداشته باش. توی دل مامانی هرچی می خوای بخور و بخواب. از حالا دیگه می خوام خواسته هامو از شما بخوام. خودت و خودم و بابایی داریم آماده می شیم که تو زندگی از هم دیگه چیز یاد بگیریم. عزیزم، خیلی آرزو داریم برات. خیلی. فقط شما سالم باش. بقیه اش رو بده دست مامان و بابا. فعلاً برای همه اون مامان و باباهایی که دلشون نی نی می خواد پیش خدا پارتی بازی کن. که به همین زودی به آرزوشون برسن.... تا بعد

 

9- بالاخره ما Notebook   خریدیم!!! هنوز از آکی در نیومده. تا تعطیلات آخر هفته.

 

10- همسری می خواد برای یک هفته بره ماموریت.  

 

کلاْ پست طولانی و بی خودی بود. می دونم. اما توی ذهنم همینا می آد بیرون

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/17ساعت   توسط گوبولی  | 

- با يك روز تاخير روز زن مبارك!!

 

-ديروز مرخصي بودم مي خواستم كه وبم رو آپ كنم اما ديدم كه مامانم توي خونه تنهاست بهتره كه برم پيشش كه حداقل از تنهايي درش بيارم. خواهري زنگ زد كه بريم براي مامان گلم هديه بخريم. رفتيم. خريديم. ساعت 2 كه رسيديم خونه مامانم (آخه بهش خبر نداديم كه ما داريم مياييم اونجا چون با اون كمر دردش براي ما غذا درست مي كرد) ديدم داره نون و پنير و گوجه مي خوره!! دنيا تو سرم خراب شد. بهش مي گم چرا اين غذاي ظهرته. ميگه آخه چيزاي ديگه برام خوب نيست. (حالا هر شب خواهرهام براش غذا درست مي كنن. چون خودش تنهايي غذا درست نمي كنه!) تازه با ما دعوا مي كنه كه چرا خبر نداديد كه من براتون غذا درست كنم....

خدايا يعني منم مي تونم مثل مامانم اينقدر صبور باشم. يعني منم مي تونم مثل اون اينقدر پاك باشم. اميدوارم كه باشم خيلي اميدوارم.

 

- همسري دو روز قبل با يه دسته گل اومد خونه!! اونقدر شوكه شدم كه نمي دونستم چي بايد بگم. اين همسري ما اونقدر خدا مغرورش كرده كه حتي تا به امروز كلمه اي از دوست داشتن از خودش در نكرده!!! اما توي عمل منو شرمنده خودش و مرامش كرده. توي اين مدت كه من حالم خوب بود و نبود اون شده خانم خونه و من توي دنياي شيرين مردانه رفتم.

 

- امسال منم مامان بودم. اما اصلاً هيچ حسي نداشتم. يعني از اولش هم نداشتم. همش به ياد گفته هاي ققنوس جان مي افتم كه توي بارداريش از حسي كه مامانا براي ني ني هاي توي دلشون داشتن، تعجب مي كرد. دقيقاً منم به همون درد مبتلا شدم.

 

- توي هر محفلي كه شركت مي كنم شدم موضوع بحث. از چيزي كه هميشه بدم مي اومد. فقط سكوت مي كنم. همين.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/05ساعت   توسط گوبولی  | 

 چهارشنبه ساعت 7 صبحه، حالم بده. خیلی. با هر مصیبتی شده خودم رو به محل کارم می رسونم. خوشبختانه رئیسم نیومده و می تونم تا ظهر راحت باشم!!. دل توی دلم نیست. از یه طرف اضطراب رفتن به بیرون از یه طرف حال خراب و هزار تا دلیل دیگه.....

ساعت 14 شده، بالاخره آژانش مطمئن پیدا می کنم. و همسری رو راضی می کنم که از غربی ترین نقطه تهران نیاد شرقی ترین نقطه برای آوردن من!!.... سوار می شم. همش دارم آب می خورم که اونجا معطل نشم..... می رسم.....نوبت می گیرم. تا ساعت 15:30 که دکتر میاد. همسری هم پیداش میشه. تا دکتر میاد یه ولوله ای هم توی بیمارستان و هم توی دل من شروع میشه. نوبت من میشه. به همسری میگم تو هم میایی. میگه نه. تو برو. (می دونم که اونم به خاطر دلهره حتی نمی تونه از جاش بلند بشه) .... روی تحت دراز می کشم. دستگاه روی دلم میاد و یه دفعه صفحه مانیتور بالای سرم که سیاه بود، توش یه بیضی تیره میاد با یه نقطه سفید رنگ.... دکتر خیلی راحت میگه: قلبش می زنه!! 6 هفته و 5روزشه. به خانم دکتر بگید هم چیز نرماله. زایمان هم بَهمن ماهه. صدای قلبش هم اینه.... (انگار یه کامیون از کنارت حرکت کنه!!!) بلند می شم. توی دنیای خاکی نبودم. میام بیرون. همه چیزهایی رو که دکتر گفت به همسری می گم. دوتایی توی راهرو حرکت می کنیم. اما روی ابرا هستیم. می گه به مامانم بگیم. میگم باشه بذار بریم بیرون. جواب رو می گیرم. عکس رو نشونش می دم. میگه چرا اینقدر کوچیکه!! این چه شکلیه که داره!!... از بیمارستان میاییم بیرون. میگه ماشین دوره تو وایسا برم بیارمش. میگم باشه. اما خودم هم دنبال سرش راه میافتم می رم.... توی ماشین به مامانش زنگ می زنم. باباش گوشی رو بر می داره. به زحمت بغضم رو می خورم. حالشون رو می پرسم. خدا خدا می کنم که مامانش خونه باشه. میگم که هست. میگن که بله..... مامانش گوشی رو می گیره. سلام و احوال پرسی. بهش می گم من توی دلم نی نی دارم. موضوع رو نمی گیره. برام دعا می کنه که الهی رودتر نتیجه بگیری. میگم مامان جون شما مامان بزرگ شدی. یه دفعه میگه راست میگی؟؟؟ من دیگه فقط گریه می کنم. اونم از رون طرف قربون صدقه میره. میگه باباش چند روز پیش خیلی ناراحت بوده. گفته من پچه اینا رو ندیدم. بعد می خوابه. خواب می بینه که یه نفر به اون یه انگور سبز خوشگل میده. بلند میشه. تعریف می کنه و خیالش دیگه راحت می شه..... با همسری هم حرف می زنه. اونم بغض می کنه......

به مامانم زنگ می زنم. کسی گوشی رو بر نمیداره. به برادرم زنگ می زنم. اونا هم همینطور. به خواهرم میگم توی خیابونه. خیلی خوشحال می شه. میگه خودم به مامان می گم. منم به دوستم پیام می دم که منتظرش نذارم.

به خودم میام، می بینم که همسری فقط داره توی خیابونا چرخ می زنه. بهش میگم. چرا نمی ریم دکتر؟؟؟ تازه متوجه می شه و راهی دکتر میشیم.

متاسفانه با همه شور و شوقی که داشتم دکتر برای دیدنم اجازه نمیده!!! و فقط وقت تیر ماه رو میده و چند تا آزمایش برام می نویسه.

با همسری می ریم شیرینی می خریم و می ریم خونه مامانم. تبریک تبریک و تبریک .........

 

- از همه دوتایی که برام پیام فرستاده بودن ممنون. اونایی که توی وبشون این خبر رو داده بودن که دیگه منو شرمنده خودشون کردن از اونا هم ممنون.

 

- توی این چند روزه فقط و فقط کارم گریه بوده. نمی دونم چرا دلم می خواد همش گریه کنم. توی گریه هام هم فقط می گم خدا اونایی که آروزشونه این مزه رو بچشن. بی نصیبشون نذار. خدایا همه رو به آرزوشون برسون.

 

- همسری می خواد جایزه نی نی دار شدنمون برام Notebook  بخره   

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت   توسط گوبولی  | 

الهی کيف ادعوک و انا انا ؟ و کيف اقطع رجائی منک و انت انت ؟
الهی اذا لم أسئلک فتعطينی فمن ذا الذی اسئله فيعطينی ؟
الهی اذا لم ادعوک فتستجيب لی فمن ذا الذی ادعوه فيستجيب لی ؟
الهی اذا لم اتضرع اليک فترحمنی فمن ذا الذی اتضرع اليه فيرحمنی ؟
الهی فکما فلقت البحر لموسی عليه السلام و نجيته، اسئلک أن تصلی علی محمد و اله و أن تنجينی مما انا فيه و تفرج عنی فرجا عاجلاً غير اجل بفضلک و رحمتک يا ارحم الراحمين.

 

معبودم، چگونه بخوانم تو را و من، منم ؟ و چگونه قطع کنم اميدم از تو و تو تويی ؟
تويی معبودم؛ زمانيکه نخواستم از تو پس عطا فرمودی به من؛ پس کيست آنکه درخواست کنم عطا کند مرا ؟
معبودم؛ هرگاه نخواندم ترا پس اجابتم کردي؛ پس کيست آنکه بخوانم پس جوابم بدهد ؟
معبودم؛ هرگاه زاری نکردم بسويت بر من رحم کردي؛ پس کيست که زاری کنم به سويش تا رحم کند بر من ؟
معبودم چنانکه دريا را از برای موسی عليه السلام شکافتی و نجات دادی او را ميخواهم از تو که رحمت فرستی بر محمد و آل او و اينکه مرا نجات دهی از آنچه من در آنم و گشايش دهی به من گشايش زود نه دير. بفضل و رحمت خودت ای رحيم ترين رحم کنندگان.

 

- تا حالا شده یه خواسته ای رو مصرانه از خدا بخوای. اونم بعد از چندین ماه بالاخره تو رو شرمنده بخشش و کرمش کنه و بهت ببخشش .... اون چیزی رو که عاشقونه می خواستیش .... و حالا تو موندی که چه طور این لطف خدا رو جبران کنی!!! اصلاً می تونی جبران کنی؟؟؟

 

- خدا به من بخشید اون هدیه ای رو که ماهها آرزوش رو می کردم ..... من مادر و همسری پدر شد.  

 

- دلم داره از جا کنده میشه. یه لحظه می خندم یه لحظه گریه ام می گیره. توی اوج ناامیدی خدا جوابم رو داد. شما بودید چه عکس العملی در برابر لطف خدا نشون می دادید. چه قدر بنده قدر ناشناسی براش بوده و هستم. خدایا به خاطر همه نعمت هایی که به من دادی و ندادی ممنون. خدایا ممنون. من همیشه اون دعایی رو بالا نوشتم می خونم عاشقانه دوستش دارم.

 

- همسری همش راه می ره و میگه: گوبولی دیدی چی شد؟؟؟!!!

 

- دلمون نمی آد به مامان و بابای همسری بگیم. آخه اونا توی این چند وقته خیلی اضطراب کشیدن. من تازه جواب آزمایشم مثبت شده همسری می گه بذار ببینیم نینی توی ساک تو (منظورش ساک حاملگیه!) هست یا نه اونوقت بهشون می گیم. به مامانم هم نمی خوام بگم این چند روزه کمرش خیلی درد می کنه. اونوقت می ره تو فکر و خیال و همش نگران من می شه.

فقط دلم خواست به شما دوستایی که توی این مدت همراهم بودید و برام دعا کردید بگم. نمی دونم بعد از این چی می شه. مهمان کوچولوی ما چه سرنوشتی در انتظار داره و در نتیجه سرنوشت ما چی میشه... اما خدایا خودت این مهمان رو فرستادی توی وجودم خودت هم حفظش کن. راضی ام به رضای تو.

 

- پریا جون چرا وبت باز نمی شه؟؟ حذفش کردی؟ از خودت یه خبری بده. نگرانتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/19ساعت   توسط گوبولی  | 

- روز چهارشنبه ۲۵/2 باباي همسري عمل قلب داشت. همسري هم رفته بود ماموريت. صبح مرخصي گرفتم. از اونجايي كه دلم شور مي زد رفتم بيمارستان. ساعت 7:4۵ من بيمارستان بودم. رفتم بالا پيش بابایي خيلي خوشحال شد كه ديد من اومدم. چند تا دكتر آمدن معاينات قبل از عمل رو انجام دادن. چون آسم داره پزشك اصليش گفته بود كه بايد حتماً پزشك ريه هم ويزيتش كنه. روز قبلش كه رفته بودم عيادتش ويزيتش كرده بود. چيزي به ما نگفتن!!! باباي همسري رفته بود حمام كه منو صدا كردن كه بايد يا پسر و همسرش و يا برادرش رضايت بدن چون ريسك عملش بالاست (به خاطر آسمش). به مامان همسري زنگ زدم گفتم كه زودتر بياييد كه كارهاش عقب نيافته. (چون قرار بود ساعت 12 ببرنش براي عمل). بعد دكتر قلبش (نه اون دكتر اصليش) اومد براي ويزيت. كارش كه تموم شد من دنبالش رفتم توي راهرو گفتم عملش خوب پيش ميره با توجه به آسمش. گفت اون آسم كه هيچي عضله هاي قلبش ضعيفه اگه از زير عمل بيرون بياد مشكلي نيست. من يك واقعا هَنگ كردم. اگه از زير عمل بيرون بياد؟؟؟ مگه قراره .... ديگه توي حال خودم نبودم. حتي وقتي داشتن مي بردنش براي عمل من نرفتم كه دوباره ببينمش. گفتم گريه ام ميگيره. حالش بد ميشه. (به كسي هم اين موضوع رو نگفتم) اما خدا مي دونه تا ساعت 4:30 چه بر من گذشت. من اولين نفري بودم كه ديدمش بعد از عمل. واقعاً صحنه بدي بود. هيچ وقت اون صحنه رو فرموش نمي كنم. 4 تا از رگ هاي قلبش گرفتگي داشته كه از رگهاي پاش گرفته بودن. چند روزي هم توي CCU بود از شنبه آوردنش توي بخش. امروز مي خوام برم از نزديك ببينمش. خود شيريني نباشه دلم براشون تنگ شده. همسري آخر هفته اومد و دوباره رفت. چقدر گريه كرد و منم پابه پاش گريه كردم. شايدم خوب بود سبك شد.

 

- حتماً بايد مي نوشتم جز به جز.

 

- چند وقتي بود كه يه پولي دستم اومده بود. مي خواستم براي خودم طلا بخرم. همسري هم توي مناسبت ها فقط پول ميده ميگه هرچي دوست داري بخر. منم گفتم از اون انگشترا كه روشون نگين داره بخرم. وقتي به مرحله خريد رسيدم. ديدم كه براي يه انگشتري كه فقط 8 گرم طلا داره سه برابر پول طلاش بايد پول نگين بدم. (به مرده ميگم چقدر گرون. ميگه: آخه انگشتره شناسنامه داره. خواهرم ميگه: از اون بي پدر مادراش به ما بدين ما شناسنامه دارش رو نمي خواهيم!!) اينه كه منصرف شدم و يه تو گردني با گوشواره هاش خريدم. همسري ميگه. براي روز زن برو انگشترش هم بخر. (يكي به اين آقا بگه منننننننن پپپپول نمي خوام!!!)

 

- كلاس اِيرُبيك ثبت نام كردم. از چهارشنبه بايد برم. من جون ندارم ساعت 6 برم بدواَم. اما همسري مي گه براي روحيه ات خوبه. دكترم هم مي گه تو افسرده اي!!

 

- قرار بود همسري نره ماموريت اما رفت. هر روز كه از ازدواجمون مي گذره. وابستگي من و اون به هم بيشتر ميشه. نمي دونم اين خيلي حس خوبيه.  نمي دونم براي ماموريت هاس يا چيزه ديگه.  

 

- ققنوس جان براي محبتت ممنون.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/30ساعت   توسط گوبولی  | 

سال پیش توی همچین روزی بعد از چند ماه وبلاگ خوندن تصمیم گرفتم که منم یه دفترچه یادداشت الکترونیکی!! داشته باشم و روزمره هام رو بنویسم توش.

هرچند که یه دفترچه دیگه هم دارم که خاطراتم رو می نویسم. اما اینجا یه حسه دیگه داره. می تونم از این شکلک های خوشگل برای نشون دادن حسم توی اون لحظه بذارم. می تونم رنگ و لعاب نوشته هام رو کم و زیاد کنم. از همه مهمتر یکی یکی دوستهای جدید پیدا کردم. دوستایی که توی دنیای مجازی کمتر داشتم. دوستایی که بدون ریا از روی قلب پاکشون توی تمام سختی ها و شادیهام پا به پای من قدم برداشتن. و تمام تجربیاتشون رو بدون هیچ چشم داشتی در اختیارم گذاشتن. تمام اون لینک هایی رو که توی وبم دارم و توی این یک سال باهاشون زندگی کردو از بهترین ها برای من بودن و هستن و تا زندگی می کنم هیچ وقت یادشون از ذهن من پاک نمیشه.

دلم می خواد توی زندگی هیچ وقت ناراحتیشون رو نبینم. هیچ وقت.

دوستای گلم. برای همه مهربونیهاتون ممنونم.....
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/17ساعت   توسط گوبولی  | 

- همسري كه رفته بود ماموريت بهشون يكي از اين كنسروهاي 5 كيلويي ذرت داده بودن اون هم هن و هن كنان آورده بودش خونه!!!

من نمي دونستم كه با اين همه ذرت پخته چي كار بايد كنم. اگه درش رو باز مي كردم نگهداريش سخت بود. تا اينكه به اين نتيجه رسيدم كه بذارمش توي فريزر (آخه جاشو نداشتم) بقيه اش هم ذرت مكزيكي درست كنم. اين كار با موفقيت انجام شد اما وقتي ذرتها جاسازي شدن. برگشتم كه درب فريزر رو ببندم ديدم كه واي يكي از مرغهاي يخي كه محل كارم بهمون عيدي داده بود جا مونده!!! ديگه هم فريزر جا نداشت كه بذارمش تو!!!

مرغ رو گذاشتم توي يخچال تا فردا به دادش برسم. راستش تا حالا مرغ توي فر درست نكرده بودم مي خواستم كه امتحان كنم. براي همين فرداش دنبال طرز تهيه مرغ شكم پر در گاز يا ماكروفر گشتم. به نتيجه خوبي نرسيدم. رفتم سراغ خاله خانم كه اون هم متاسفانه اون روز نبود . جوابي نگرفتم ...

خونه رسيدم ديدم نه نميشه بايد فكري كرد. مرغ رو پاك كردم. يه پياز و يه گوجه و چند تا فلفل سبز از اين كوچولوها گذاشتم توي دلش و زدمش به سيخ.... ديدم كه پاهاي مرغه افتاد. از اونور دستاش افتاد.....  يه قرقره نخ آوردم و شستمش و بعد دور تا دور مرغه پيچيدم و گذاشتمش توي فر .... خانم يا آقايي كه شما باشيد تا 2 ساعت به خوبي اين كار ادامه داشت (پختن مرغ).... همسري ساعت 7 كه اومد توي خونه در رو باز كرد.... يك دفعه داد زد.... گوبولي كجايي؟؟؟ آخه تمام خونه و آپارتمان شده بود پر دود.....

خلاصه مرغ خورده شد. البته تمامش رو نخورديم ه!!! اما خاطره اي بود به ياد ماندني.

اونايي كه توي دلشون ني ني دارن نيان بگن دلمون خواست.

- باباي همسري فعلاً آنژيِو كرده. پزشك خودش گفته نياز به عمل نداره. اما براي پزشكهاي ديگه وقت گرفتيم كه با اونها هم مشورت كنيم.

- همسري ميگه مي خوام به رئيسم بگم كه منو يه مدت ماموريت نفرسته. (فكر كنم وابستگي توي تعطيلات كار خودشو كرده)

- ديروز همسري ماموريت بود كه خانم برادرم زنگ زد و گفت كه يه كاروان جا داشته و ثبت نام مي كنن. (آخه هنوز اسم ما براي حج اعلام نشده) مي خواهيد شما هم بنوسم؟؟ با مشورت همسري قرار شد كه ما هم بنويسيم. ولي من براي پاس اقدام نكردم و همسري هم بايد تمديدش كنه. ديشب مداركمون رو آماده كردم كه براشون بفرستم. در همين حين كه داشتم با خودم حرف مي زدم و با خدا صحبت مي كردم همكارم پيام داد كه توي مَسجد جَمكران دعا گو هستم. اينقدر گريه كردم. نمي دونم چرا وقتي اسم رفتن به خونه خدا مي آد، دلهره ميگيرم. مي ترسم. راستش از خدا خجالت مي كشم. نمي تونم حسم رو بگم. اما از ديشب تا حالا انگار توي آسمونم. شايد هم به اين زوديها رفتني نباشيم. اما من .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/04ساعت   توسط گوبولی  | 

شیلای عزیز منو به یه بازی دعوت کرده. راستش من توی این مدت که وبلاگ نویس شدم. اولین باریه که یه دوست از من دعوت کرده که توی بازی وبلاگی شرکت کنم. اونم چه بازی سختی!! بهر حال روی مامان شیلا رو نمی شه زمین گذاشت.

 

قوانین بازی از این قرارند:

1- عبارت شش‌کلمه‌ای را در وبلاگ خود پست کنید (در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید)

2- به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید

3- پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید.

4- به وبلاگ‌های دعوت‌شده اطلاع دهید و برای آنها دعوت‌نامه‌ای بفرستید.

حالا عبارت من:

خبر

آمد،

خبری

 در

 راه

است.

 

من همیشه این شعر رو زمزمه می کنم. خیلی دوستش دارم. همیشه هم منتظر خبرای خوب هستم.

من هم لیلا، سمیرا، شیرین، دزیره، مامان پرهام کوچولو رو به این بازی دعوت می کنم. (البته اگه دوست داشتن!!)

 

پی نوشت: بابای همسری می خواد عمل قلب انجام بده. خیلی استرس داریم. (خودش بیشتر از همه). براش دعا کنیم.  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/27ساعت   توسط گوبولی  | 

باز كن پنجره‌ها را كه نسيم

روز ميلاد اقاقي‌ها را جشن ميگيرد

و بهار روي هر شاخه كنار هر برگ

شمع روشن كرده است

همه چلچله‌ها برگشتند

وطراوت را فرياد زدند

كوچه يكپارچه آواز شده است

و درخت گيلاس

هديه جشن اقاقي‌ها را

گل به دامن كرده است

حاليا معجزه باران را باور كن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببين

و محبت را در روح نسيم

كه در اين كوچه تنگ

با همين دست تهي

روز ميلاد اقاقي ها را

جشن ميگيرد

خاك جان يافته است تو چرا سنگ شدي

تو چرا اين همه دلتنگ شدي

باز كن پنجره‌ها را

و بهاران را باور كن

 

- سال 1386 با تمام خوبی و بدیهاش رفت. البته اون به ما خوبی یا حتی بدی نکرد. ما بودیم که اینطوری باهاش رفتار کردیم. خیلی دوست داشتم توی روزای آخر،سالی که گذشت رو یادآوری می کردم و یه پست می نوشتم. اما خوب خیلی درگیر بودم و وقت نکردم. اشکال نداره. عوضش امسال می خوام سعی کنم، روزهایی بهتر و پربارتری داشته باشم. البته این قولی بود که با همسری به هم دیگه دادیم. دیگه فکرای بی خودی نکنیم. شاید که نشه. اما سعی کنیم  وقتی فکرای الکی اومد توی ذهنمون زود زود پاکشون کنیم.

- همسری بالاخره خودش رو روز 25 اسفند رسوند پیش من!! البته با هزارانتا تلاش!! عوضش تا روز 14 فروردین از کنارم تکون نخورد. این یعنی بهترین روزای عمرم رو تجربه کردن. (از خدا چی بهتر این می خواستم؟ خدا جون ممنون)

- روزی که رفتیم پیش بابا و مامان همسری حال بابایش خوب نبود و فشارش بالا بود. اما یکساعت بعد به همه اعلام کرد که دیگه حالم خوبه چون پسرامو دیدم!!! البته وقتی چشم غره دختری رو دید اصلاح کرد: آخه الان بچه هام کنارم هستن ...... اما توی این روزا بازم بابای همسری حالش بده و توی بیمارستانه. خدا کنه کارش به عمل نرسه.

- امسال هرجا می رفتیم دید و بازدید، همه بدون استثنا اعلام کردن که باید سال دیگه یا نی نیت توی دلت باشه یا توی بغلت!!! وگرنه توی خونمون راهتون نمیدیم .... این یه اخطاره ....

 

دوستای گلم الهی که سال خوبی داشته باشید. همراه با موفقیت و صد البته سلامتی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/18ساعت   توسط گوبولی  |