تبليغاتX
Lilypie First Birthday tickers goboliman
خداوندا ؛ تو راه سبز ايمان را نشانم ده. تو ذكرت را عطايم كن كه با يادت دلم آرامشی گیرد

- در راستاي گفته هاي مشاور عزيز شب جمعه كه از منزل مامانم برگشتيم. تخت رو خالي كردم و پسري رو با هزارانتا حصار و بالش و رومبلي و پتو و... در تخت خودش خوابوندم. هي با خودم مي گفتم اين حرفا همش الكيه نفسم به نفسش بنده بعني چي خوب اون توي تخت خودش 30 سانت هم با من فاصله نداره. بچه بايد قانونمند بزرگ بشه پس فردا ياد بگيره. هميشه كه من نيستم..... خلاصه اونقدر براي خودم كُري خوندم كه بالاخره پسري رو گذاشتم توي تخت خودش و خودم هم كنارش خوابيدم. اما تا ساعت 4 خوابم نبرد. توي اون فاصله هم پسر 5 بار بيدار شد (از ساعت 11:45 تا 4) و شير خورد و خوابيد. هركاري مي كردم خوابم نمي برد. داشتم از خواب هلاك مي شدم ها اما خوابم نمي برد. ساعت 5/4 ديدم نمي تونم تحمل كنم پسري رو برداشتم و خوابوندمش كنار خودم و مثل هميشه دستش رو گرفتم توي دستم و خوابيدم. اين بود تجربه عملي ما از سخنان مشاور! الان هم 10 ماهه که همسری رو از خودم جدا کردم [نیشخند] کلا من موندم بین پدر و پسر هیچ کدومشون عادت نکردن!

- سن پسر ما هم دو رقمي شد. يعني ميشه من سه رقمي و چهار رقمي شدنش هم ببينم؟ البته به ماه نه به سال.

- دندان سوم پسر هم پس از مدتها بالاخره جيك زد!

- وقتي شير مي خوره و خوابش نمي بره با خودش شعر مي خونه: (اِاِاِ.... اِاِاِ.... اِاِاِ....)

- از مبل و پله به راحتي بالا ميره. اما روي پله يادش مي اُفته كه بايد بشينه. بر ميگرده كه بشينه خوب پله كه نيست روي هوا ميشينه!!

- پسري دست خوردن خودش كمتر اما دست خوردنش مامانش بيشتر شده. جالبه كه فقط منو مي خوره نه كس ديگه اي را. دندونگير، هويج يا هرچيزي كه براي اين كار هست را محل نمي ذاره. براي همين دستاي من شب ها خيسه چون هم مي شورم هم مي خوره!

- يك ماشين پليس داره كه آهنگ مي خونه و پليسه سرش ميچرخه. وقتي اون روشنه پسر ما هم سَر سَري مي كنه.

- وقتي مي خواد براي كسي جلب توجه كنه اونقدر سرشو پايين مياره كه طرف هم مجبور بشه همين كار رو انجام بده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/27ساعت   توسط گوبولی  | 

-  همونطور كه از خدا خواستم پسرم خوب بشه... شد!  اونروز همون فتاح (فتح كننده من) خودم رو از مامانم تحويل گرفتم. خدا جوني ممنون!

- ديروز طَرح پایِش سلامَت رَوان به بيمارستان آتيه رفتيم. مشاور برامون خيلي حرف زد. در عين حالي كه مي گفت معتقده مادر بهتره كه سر كار نره اما همش اميدواري داد كه توي تربيت پسري تاثيري نميذاره!!!البته با رفتار درست اطرافياش.براي بدخوابي شبانه شكايت كردم كه دو تا مسئله رو خيلي تاكيد كرد اول اينكه اتاقش بايد بين 6 تا 9 ماهگي از اتاق ما جدا بشه. كه خوب ما خونمون يك اتاقه است و امكانش نيست بنابراين بايد در تخت خودش حتما بخوابه. دوم اينكه شبها هر وقت كه بيدار شد شير ندم و با نوازش و بغل كردن دوباره خوابش كنم. كه مسئله دوم رو خودم چند شبي هست كه دارم امتحان مي كنم اما فقط براي دو بار تا صبح جواب داده و شونصدتاي بعدي هنوز نه!! اما مشاور تاكيد كرد كه ادامه بدم و هر بار براي شير دادن عجله نكنم و تاكيد كرد خيلي از بچه ها تا برزگ شدنشون بدخوابي شبانه را دادن. بازي دالي موشه و پنهان كردن شي زير دستمال (مثلا) خيلي انجام داده بشه. براي هرچيزي هم جمله سازي بشه. نه فقط كلمه گفته بشه كه براي آدم كم حرفي (خيلي كم حرف) مثل من و همسرم عذابي بس زياد مي باشد كه توي اين 9 ماه من راه افتادم اما همسرم هنوز نه. (اينها فقط براي اطلاع رساني بود)

- غذا خوردن پسر بعد از بيماريش خيلي خوب شده (چشمش نزنم حالا)

- چند روزيه كه دستش رو به مبل مي گيره و قدم ميزنه.... اين يعني حركت شكستني ها به اوج!

- ماما به صورت مِ مِ تلفظ ميشه. گاهي وقتا هم مي مي!! و بابا به صورت بِ بِ و گاهي هم اِبِ

- اگر عروسي داشتيد و نيرو براي دست زدن كم داشتيد پسر ما و خانواده را دعوت كنيد! چون با هر دست پسري بقيه به مدت طولاني و با تمام قدرت دست ميزنند و پسري مبهوت فقط نگاه مي كنه و كلا از دست زدن پشيمون ميشه.

- آخر هفته به سرزمين پدري پسري سفر كرديم.  شيلايي چه صبري داري عزيزم توي ماشين من آبلمبو شدم.

- صبح ها اگر بيدار باشه دنبال من گريه ميكنه. حسم توي اون لحظه ناگفتنيه.

- ما معمولا از وقتي پسري اومده با هم خيلي كم حرف مي زنيم مگر اينكه احساساتي بشيم. يه روز بعد از ظهر وقت برگشتن به خونه ..... همسري به گوبولي: گوبولي امروز توي مترو خيلي دلم براي پسرمون تنگ شده بود. گوبولي به همسري (مي خواد مثلا سر حرف رو باز كنه) : مترو رفت يا برگشت؟ پدر به گوبولي: برگشت!! گوبولي:

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/19ساعت   توسط گوبولی  | 

خدايا هيچوقت منو با مريضي عزيزانم امتحان نكن.

خدايا اين هفته چه هفته درد ناكي بود كه برام رقم زدي.

خدايا پسرم رو مثل همه روزهاي ديگه به تو سپردم خودت كمكش كن.

خدايا دلم نمي خواد وقتي از كار برميگردم برام فقط لبخند كجي بزنه كه توش هزارتا تير داره كه به طرف قلبم سرازير ميشه. دلم نمي خواد با اون چشمهاي معصومش به من بفهمونه كه منو از صبح تنها گذاشتي و رفتي و حال اومدي!!!!

پسري مريضه.... ويروسهاي لعنتي به اون هم رحم نكردن و به دل كوچكش حمله ور شدن!

خوب ميشه مي دونم.... به زودي... امروز كه ميرم خونه همون پسري رو تحويل ميگريم كه هميشه در حال فتح مامانشه!

چقدر دلم مي خواست توي مهماني ني­ني­يون (به قول مامان شيلا) شركت مي كردم. بازم ميگم:"دوستهاي خوبم ممنون از دعوتتون دوستهاي خوبم"

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/21ساعت   توسط گوبولی  | 

سرم به شدت درد مي كنه. سه شبه كه درست و حسابي نخوابيدم. نه اينكه هر شب خوب مي خوابيدم  پسري مريض شده و تب مي كنه. بايد كنترل بشه. بينيش هم گرفته نمي تونه خوب نفس بكشه. قطره بيني براش ميريزم اما خوب نشده. دستگاه بخور هم استفاده مي كنم اما بازم نمي تونه بخوابه. لثه هاش هم متورمه و داره دوتا دندونهای بالاییش رو در میاره.... میگن.... خدا داند. دعا کنید زودتر خوب بشه پسري رو برديم دكتر اين ماه يك كيلو وزن زياد كرده. خوب اين دو روزه كم شد!

مخاطب خاص دارد: آهاي آقا پسري كه اينجا رو مي خوني.... تولدت مبارك.... الهي كه هزار ساله بشي.

باز هم مخاطب خاص دارد: پسورد پست قبلي اشتباه شده بود براي تمام دوستام (اونهايي كه لينك بودن) فرستادم اگر كسي از قلم افتاده بگه تا براش بفرستم. از این جینگولک بازی ها دوست ندارم اما به بعضی از دوستام قول داده بود.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/11ساعت   توسط گوبولی  | 

اي واي اين آپلود عكس چقدر زمانبره!! جونم در اومد تا تونستم اين چند تا عكس رو بذارم. اگر ديده نشد به من سايت آپلود معرفي كنيد لطفا!!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/11ساعت   توسط گوبولی  | 

سال 83 دقيقا همين ساعت و همين روز (چهارشنبه) محل کارم اونقدر كار داشتم كه اصلا يادم رفته بود فردا قراره بيافتم توي جاده زندگي!! بعدازظهر با خواهرم توي آرايشگاه قرار داشتيم. كارمون كه انجام شد. رفتيم يك شال آبي خريديم. توي خيابون سرم كردم آخه با مقنعه بودم. زنگ زدم به همسرم اومد دنبالمون..... منو ديد اگه خواهرم نبود منو نمي شناخت! خيال مي كردم همه دنيا دارن توي خيابون منو مي بينن. وقتي رسيديم خونه برامون اسپند دود كرده بودن. چهره پدر و مادرم هيچوقت يادم نميره. هيچوقت.... 5شنبه رو مرخصي گرفته بودم. با خيال راحت خوابيدم! صبح يه دوش گرفتم. داشتم آماده مي شدم كه برم آرايشگاه. در حال اطوي شالم بودم كه شنيدم ...... خواهرزادم چند روز بيمارستان بوده به خاطر سرگيجه هايي كه داشته. به خاطر چشماش كه دو بيني پيدا كرده. تشخيص اِم اِس دادن! شما بوديد چه حسي بهتون دست ميداد!!!  اون فقط 18 سالش بود. تازه رفته بود دانشگاه. يه دختر.... اي خدا... كسي نمي دونست. فقط پدر و مادر و خاله ام كه پزشك بود (مثلا مي خواستم من نفهمم). رفتم آرايشگاه تا بعدازظهر. همسرم اومد دنبالم.... رفتيم خونه و نشتم پاي سفره عقد. عاقد خيلي حرف زد. خيلي. همش قران دستم بود و اون جلوي چشمم. 

خدا تا الان كه چند سال از اون روز ميگذره هنوز جواب ما رو نداده. پس چرا ميگن اگه عروس كنار سفره عقد دعا كنه خدا جوابشو ميده.؟ اينا همه چرته؟ خدا دلم خيلي غصه داره. خيلي. خدايا من سلامتي اونو از تو مي خوام. و ميگرمش. حتما. يه روز اون سالم سالم ميشه. من مي دونم. اينجا نوشتم كه يادم باشه و يادت باشه كه خودت به من قول دادي. راضيم به رضاي تو. كائنات خودتون يه كاري كنيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/01ساعت   توسط گوبولی  | 

- يه تحول كاري داره برام پيش مياد دعا كنيد كه اگه به نفعمه وگرنه راضي نيستم. (اين پروسه چند سالي ميشه ادامه داره. اما رئيسم براي جابجايي رضايت نميده.... اما اينبار جديه!)

- چند روزيه دارم با ماشين ميام سر كار.... اگه بهتر بتونم رانندگي كنم ترسم براي همراه كردن پسري با خودم ميريزه. اين به نفع هر سه تاييمونه.

از پسري هم بگم:

- دس دسي مي كنه اما دست اول رو كه ميزنه دستاش به هم ميچسبه و ديگه ادامه نمي ده!!

- دندون ديگه هم جيك! زد.

- خرما و هندوانه رو خيلي خيلي دوست داره. اما غذا رو نه. (كلا با قاشق مشكل داره)

- چهار دست و پا ميره اما وسطش قاطي مي كنه.

- به طرز وحشتناكي شبها در خواب غلط ميزنه.

پینوشت تبریکی: مارتیا جون تولدت مبارک. الهی که صد ساله بشی  لیلا جون یکسال عاشقی شما هم مبارک... خسته نباشی مامان مهربون. (وبلاگهای پرشین امروز (۱۸/۶/۱۳۸۸) برای من باز نمی شد. بنابراین نتونستم روز تولدت حضوری خدمتتون برسم)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/10ساعت   توسط گوبولی  | 

- جشن دندوني! پسرم خونه مامانم برگذار شد. پسري اسباب بازي هاي زيادي هديه گرفت به جز مسواك!

- در جواب سئوالم كه : كتاب خوندن و چه وقت و چه طور براي كودكم شروع كنم؟ از يك مامان فهيم وبلاگي گرفتم.

""...... اجازه بده هرچی می خواد کتاب پاره کنه.... اصلا یه سری بگیر واسه پاره کردن. رفته رفته یاد می گیره... یه ذره که بزرگتر شد از اون کتابهایی که پاره نمی شن می تونی بگیری. ضمنا یه سری کتاب افزایش هوش کودک هست می گن خوبه که من استفاده نکردم. می گن بچه ها خیلی دوست دارن. اون رو هم امتحان کن....

فايده خواندن كتاب براي كودكان چند ماهه بسيار زياد است. مسلما نوزادان آنچه را كه ما انجام مي‌دهيم متوجه نمي‌شوند. اما اين موضوع نبايد باعث شود كه شما منتظر شويد تا كودكتان متوجه تمام آنچه مي‌گوييد بشود. خواندن يك كتاب با صداي بلند براي نوزادتان يك فعاليت مشترك عالي است كه مي‌توانيد آن را تا سال‌ها ادامه دهيد و اين شكل فوق‌العاده‌اي از تشويق فرزندان به خواندن و مطالعه است.
براي نوزادتان با صداي بلند صحبت كنيد. براي او راجع به اعداد، حروف، رنگ‌ها و شكل‌ها توضيح دهيد. به كودكتان اطلاعاتي درباره دنياي اطراف بدهيد. شايد اين مطلب باور كردني نباشد اما به هر حال بدانيد زماني كه كودك به دنيا مي‌آيد، در همان روزهاي اول همه صداهايي كه براي صحبت كردن به زبان مادري نياز دارد را مي‌آموزد. هر چه داستان‌هاي بيشتري را با صداي بلند براي او بخوانيد او كلمات بيشتري را مي‌آموزد و در سخن گفتن مهارت بيشتري مي‌يابد. شنيدن كلمات به كودك كمك مي‌كند تا آنها را در مغز خود ثبت كند. وقتي والدين بيشتر با كودك سخن بگويند او در 2 سالگي دايره لغات بيشتري نسبت به بقيه بچه‌ها دارد.وقتي براي فرزندتان مطلبي را مي‌خوانيد كودكتان طرز استفاده از احساسات مختلف و اصطلاحات متفاوت را مي‌آموزد كه اين موضوع باعث رشد اجتماعي او خواهد شد. همچنين خواندن، كودكتان را به نگاه كردن، اشاره كردن، لمس كردن و پاسخ به سوالات دعوت مي‌كند كه همه اين‌ها علاوه بر رشد اجتماعي به رشد فكري او هم كمك مي‌كند

با اين كار مهارت‌هاي زباني فرزند به واسطه تقليد اصوات، شناسايي تصاوير و يادگيري كلمات ارتقاء مي‌يابد.اما مهم‌ترين نكته در مورد اهميت بلند خواندن كتاب براي كودكتان اين است كه بين آنچه كودك به آن علاقه دارد (يعني صداي شما و نيز نزديكي با شما)‌ و كتاب، ارتباط تنگاتنگي ايجاد مي‌شود. و اما در مورد كودكان بزرگ‌تر، شايد آنها معناي دقيق تصاوير كتاب‌ها را نفهمند اما مي‌توانند روي آنها تمركز كنند، خصوصا روي چهره‌ها و رنگ‌هاي روشن. بين 4 تا 6 ماه، كودك علاقه بيشتري به كتاب از خود نشان مي‌‌دهد. او كتاب‌ها را از دست شما مي‌گيرد و ممكن است آن را در دهان خود بگذارد يا پاره كند. كتاب‌هايي با رنگ‌هاي جذاب انتخاب كنيد و آنها را در دسترس كودك قرار دهيد.
بين 6 تا 12 ماه، كودك شروع به فهم معناي تصاوير مي‌كند و كم‌كم متوجه مي‌شود كه بين اجسام و تصاوير رابطه‌اي وجود دارد. او مي‌تواند در هنگامي كه برايش كتاب مي‌خوانيد كتاب را ورق بزند (البته با كمك شما)‌ و برخي كلمات و اصوات را تكرار كند.""

- امروز با خوندن اين لينكا اول صبحي حالم گرفته شد!! لبريز و ليلي عزيزم براتون صبر آرزو مي كنم.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/31ساعت   توسط گوبولی  | 

- چند روزه به اين فكر مي كنم كه .... 3 تا ده سال از عمرم داره ميگذره توي هر دهه هم يه برنامهاي بوده برام. 0-10 سالگي بچگي و دوران خوش كودكي. 10-20 نوجواني و دوران بيخيالي. 20-30 سالگي دوران جواني و استرس درس و كار و ازدواج و .... و حالا در آستانه ورود به 30 سالگي خدا بهم يه دسته گل داده با هزاران مسئوليت و تعهد! با خودم مي گم خدا كنه توي اين 10 سال كودكيه پسرم بتونم مثل خودش با اون بچگي كنم. دلم مي خواد از صفر شروع كنم. اين 30 سال رو بذارم توي خاطراتم و از تولد خودم شروع كنم با پسرم بزرگ بشم...... ببينم مي تونم همه اونايي رو كه ازشون خاطره بد دارم ببخشم. از همه مهمتر خدا هم منو مي بخشه؟ بهم اجازه ميده منم دوباره از اول شروع كنم. شروع كنم دوباره بندگي كنم. اينبارهم مثل وقتاي ديگه منو مي بخشه.

هر شب كه با پسري بازي مي كنيم آخر بازي با هم از خداي خودمون تشكر مي كنيم كه: خداجوني دست شما درد نكنه اين پسري خوشگلي رو به ما دادي. چرا زحمت كشيدي. راضي به زحمت نبوديم كه اما دست شما درد نكنه. خدا جوني. (شما اينو به زبون بچه­گونه با صداي گوبوليي و با داد بخونيد!!!) و حالا بازم دعا مي كنم كه خدا جوني دست شما درد نكنه كه 30 سال به من لطف كردي... دست شما درد نكنه كه توي تولد امسالم يه گل پسر بهم دادي مثل ماه. دست شما درد نكنه كه همسري دادي مثل ماه. دست شما درد نكنه كه ماماني دارم مثل ماه. دست شما درد نكنه كه خانواده اين دارم مثل ماه......خدايا دست شما درد نكنه.

- اينقدر دلم مي خواد برم خونه مثل پارسال و سالهاي ديگه براي خودم كيك بپزم. اما نمي دونم وقت كنم يانه. بعدش هم اينكه مامان همسري اومده و ازش دعوت كرديم كه امشب بياد پيش ما. ولي دلم نمي خواد اون بفهمه . آخه وقتي اومد يه چك پول پنجاهي با چندتا سوغاتي داد به پسري. وقتي هم كه ما رفتيم پيش اونا به پسري صدتاييشو دادن. تازه خونه خريدن دوست ندارم دوابره بخواد زحمت بكشه.

- همسري برام وزنه خريده. البته چند روز پيش... از اون روز هي راه ميره ميگه گوبولي تولدت مبارك....

- يه كشف جديد كردم. هر وقت اين وب دوستان رو باز مي كردم همش تاريخ قديمي رو ميزد. منم به اميد اينكه هنوز آپ نشده بي خيال مي شدم. اما امروز ديدم اگه دو بار رفرش كنم. درست ميشه!!!

پي نوشت (ذوق مرگي!): واي ممنون دوستاي خوبم. اينبار انگار كامنتهامو غير فعال كرده بودم. هي چك مي كردم مي ديدم كسي برام پيام نذاشته. مي خواستم پي نوشت بذارم ديدم چقدر پيام دارم. خداييش حال داد. اساسي!

پي نوشت (اصلي): 4شنبه مامان همسري اومد خونمون. شب هم خوابيد پيش ما. صبح قبل از رفتنش يه كيك پختم. گفتم شب كه ميريرم خونه مامانم با هم بخوريم. خيلي خوشمزه شده بود. اما خوشبختانه موضوع تولد لو نرفت.

پي نوشت (خبري): اولين دندون پسري صبح جمعه 23/5/1388 در حين سرلاك خوردن تق تق نمايان شد. اينقده ذوق كردم. آخه همش به خودم مي گفتم من پسرم دندونش در بياد آخرين نفري هستم كه مي فهمم. ولي اينجوري نشد.

كارمون در اومد بايد برم سيرابي بگيرم مامانم براش آش دندوني درست كنه. واي صداش هنوزم توي گوشمه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/21ساعت   توسط گوبولی  | 

با همه لحن خوش آوایی ام
در به در کوچه تنهایی ام

ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه تو از همه پرشورتر

کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی

هر که به دیدار تو نائل شود
یک شبه حلال مسائل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه مارا عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه جان من است
نامه تو خط امان من است

ای نگهت خاستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده برانداز زچشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده دیدار ما,,,

از كجا بگم؟

- از اونجاييي كه من از مادري شير دادن بلد بودم و ديگه اين امر خطير رو از من گرفتن و ديگه شير نمي دم. بنابراين شروع كردم به رژيم گيري. البته در بارداری چون من 9 كيلو اضافه وزن داشتم با خود ني ني اونا هم اومد بيرون و شدم مثل قبل از زايمان اما خوب قبلش هم تپل بودم. بنابراين شروع به اصلاح وعده هاي غذايي كرديم (با همسري) تا اضافه وزنمون هم درست بشه. و حالا حالا هم جا داريم هاااا. اين هفته تولد گوبوليه. همسري برام وزنه خريده. وقتي رفتم روش 4 كيلو لاغر شده بودم. آي ذوق كردم آي خوشحال شدم. پسري هم 300 گرم بيشتر شده!!

- چكاب ماهانه پسري هم كه رفتيم دكتر از وزنش راضي نبود اما خوب خوشبختانه وزن كم نكرده بود و همون 8 كيلوي ماه قبل بود. كه به گفته ايشون بچه ها معمولا توي اين ماهها وزن كم مي كنن. (خدا داند)

- اين پسري ما براي همه چيز دهنش بازه به غير از قاشق! تا قاشق مياد طرف دهنش ديگه اين دهان مبارك باز نميشه. براي همين براي غذا خوردن بايد يه چيزي دستش باشه كه بواسطه اون دهن باز بشه و قبلش قاشق بره توي دهن بعد  هم شئي مورد نظر ... كه خوب اونم وقتي بيرون مياد غذا هم باهاش بيرون اومده.. اينه كه بعد از غذا خوردن پسري خانودگي ميريم حموم!! خوبه كه فقط من شبا بهش شام ميدم وگرنه بايد توي حمام غذا مي خورديم.

- راستی پسری ما دنده عقب داره میره.

- پسري هم پيش مامانم مي ذارم. يه خانمه هم مياد از صبح تا بعدازظهر اونجا كاراي پسري رو انجام ميده و نگهش ميداره. هرچند براي مامانم سخته كه يكي توي خونه باشه (معذبه خوب) اما بهتر از هيچيه. مامان جونم ممنون.

- چند تا سئوال غذايي:

1- واقعا ريختن نمك در غذاي بچه ها ضرر داره؟ شما اصلا به غذاي ني ني ها نمي ريختيد؟ آخه غذا مزه خاك ميده. خوب معلومه كه ني ني طفلكي دوستش نداره. آبليمو هم كه ديگه چقدر؟

2- به غير از بلدين و سرلاك شير و گندم ديگه چه غذاي آماده اي هست؟

- شير sma شماره 2 (پروگروس) ناياب شد!! براي همين به پسري چند روزيه كه نان 2 ميدم. خوب اونم مي خوره اما امان از وقتي كه شير مثلا چند دقيقه بمونه بوي خيلي بدي ميگيره. براي شما هم پيش اومده؟ آخه قبلي اونجوري نبود؟!

- براي يه مريض دعا كنيد.خيلي.

- خيلي وقتا دلم براي بابام تنگ ميشد اما از وقتي ني ني دار شدم بيشتر. كاشكي بود و ني ني منم ميديد. قدر مامان و باباهاتونو بدونيد. آي دلم تنگه....

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/17ساعت   توسط گوبولی  | 

 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس